X
تبلیغات
gone with the wind




درباره وبلاگ

اینجا دنبال حقیقت نگردید من واقعیت را تحریف کردم و این عین ذهنیت است. باور کنید و باور نکنید.


مطالب تازه
از آن ما...
استفراغ انتزاعی
تراوشات ذهني يك ذهن بيمار
تا اطلاع ثانوی بابا اتی رو عشق است!
چشم دکمه ای گابیک و چشم های شیدا
پیرمردِ عاشق
بوی خوش یک زن
نفس کشیدن سخته،تو رو ندیدن سخته،به تو رسیدن سخته...
رقصی چنین میان میدانم ارزوست...
رقص مادیان ها
رنج نامه غلامان

آرشيو وبلاگ
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390

لينك دوستان
سیاه سرفه
سایه رنگ
کافه نرودا
dreams
از دیار اریایی
باران سواری
کافه خرداد
GLEAM
خنده های صورتی
میزانتروپ
گل گیسو
فانوس راه
باز باران
اب حیاتم ارزوست
باران بلوچ حرف میزند
من , خود ممنوعه ام..!
باید مرد
شب نوشته های یک مادر
ایگونا
من یک زن هستم
دوچرخه
.fatoll
بهاری که از روسری ام گذشت
ساربانک
حرفهای ناگقته
این روزها ( فرشته )
قالب وبلاگ1
قالب وبلاگ
collage art
سوگيهارا
دل کوچولو
من سيب را دوست دارم پس هستم
سايه هاي شهر شلوغ
خودمونی
بهاره جلالی
وغ وغ ساهاب
چرک نویس های دلم
روشنایی های شهر
در اغوش ماه(بی قرار )
زنان کوچک
این ساحره طلسم نمی کند
"برای چشمان بی ادعای تینا"
چیزی شبیه زندگی
گاو ماهی
اینجا، گویا من
راز ابگینه
اینک از حال به آینده پلی باید زد...(زهرا)
کولی دوره گرد
جاماکا (نینا)
تلنگر(الهه جويا)
مداد مشكي پررنگ
عكس اباد
ادم حرفی (فاضل ترکمن)




نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 18:47 توسط nobody
احساسات دیگران هرچقدر سطحی و مضحک هم که باشند نباید دست کم گرفته بشن... شیده:آراز من برای زندگی مون برنامه ریخته بودم،برای روزهای با هم بودنمون ولی تو به خاطر چند اشتباه کوچولو داری همه چیزو نابود می کنی... آراز:رابطه ما هر طور که پیش می رفت بلاخره آخرش به اینجا ختم می شد.همیشه اینطور بوده. چه بهتر که اتفاقی بینمون نیفتاد و تموم شد... شیده: تموم شد؟! به همین راحتی؟1 من غرورم بهم اجازه نداده بود تا...حالا همچین حرفی به کسی بزنم ولی به تو میگم که دوست دارم،چون دوست دارم.ازت می خواهم که برگردی،نمی خواهم تمومش کنم تو تنها کسی هستی که منو می فهمه،خواهشا این دفعه هم منو بفهم! آراز:ولی تو منو نفهمیدی! از اینکه دیگران منو احمق فرض کنن حرصم می گیره.می دونی هیچ چیز تو این دنیا بدتر از احساس حماقت نیست. آدمها رو تو شرایط سخت می شه بهتر شناخت حتی اگه اون شرایط سخت واقعا سخت نباشه ،بلکه برای محک طرف مقابلت باشه... شیده:آراز من اون موقع هیچی.... آراز:هیچی نگو! گفتن این حرفها دیگه فایده ای نداره. بهتره شماره منو از رو گوشیت delet کنی ... شیده:من دوست دارم... آراز:ولی من کس دیگه ای رو دوست دارم ... خداحافظ تو ناخواسته باعث شکستن یک غرور می شی.باعث رنجش و عذاب! اصلا مگه تقصیر توئه که اونو دوست نداری و اون تو رو دوست داره؟ آه لعنت به این دوست داشتن های الکی که هر وقت تو زندگی مون کم میاریم ذرتی خرجشون می کنیم. ما واقعا کسی رو دوست نداریم! این دوست داشتن ها معانی مختلفی دارند جز خود دوست داشتن! مگه تقصیر منه؟1 ها ؟ مگه من مقصرم؟ آراز برگرد... دیگه داری حالمو بهم می زنی.. گفتم که من کس دیگه ای رو دوست دارم! لعنت به من! من اون شب نباید می رفتم اونجا... من نباید راضی به این کار می شدم... من نباید می گاشتم درو قفل کنه... نباید ، نباید... شیده: می شه چند لحظه روی اون صندلی بشینی؟ آراز:ها؟! آره چرا که نه... دوست داری؟ آره... پاستیل چطور؟! چی؟ بهت می گم... دوست دارم بالا بیارم،هیچ چیز به اندازه بالا اوردن رو ریخت این زندگی سگی حال منو خوب نمی کنه... لعنت به همتون.آشغالهای عوضی،همتون گه ید... از هر چی عطره متنفرم! تا حالا عاشق شدی؟ چه سوال مزخرفی! ها میدونم از اون حرفهای دختر و پسری خز دهه 60 ایه.ببین اگه می خوایی متفاوت باشی بایت جوابت هم متفاوت باشه! مثلا اینکه عشقو نمی فهمی! یا تعریف ام از این مقوله جور دیگه ایه و از این حرفها من عاشق تئاتر و جادوی سینمام! هنر با مشتقاتش و همینطور یه موجود کوچولو که تازگی ها کشفش کردم،که دنیامو زیر و رو کرده... یه موجود دوست داشتنی... چه خوب،اون موجود،می تونم بپرسم چیه؟ کیه؟ یه نفر هست دیگه!یکی که زندگی حالت تو رویای آینده خیالیت با اون می گذره.. تو چی سارا؟! آره منم عاشقم! عاشق کی؟! می ترسم بگم ناراحت بشی آخه... نه نه بگو ناراحت نمی شم.. عاشق یه نفر که سالهاست میشناسمش. یه نفر که تو اعماق وجودم ریشه دونده...یکی که خواستم فراموشش کنم که نشد ،نتونستم. من دوستش دارم آراز... هیچ وقت نباید احساسات دیگرانو هر چقدر سطحی و مضحک هم که باشند نادیده گرفت...

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 20:29 توسط nobody
پنج انگشت در دهانی باز برای ترشح بزاقی رقیق

استفراغی انتزاعی از رور تعمد روی ریخت دنیایی کثیف

روی تمامی رویاها

عقی عمیق از استشمام استشهادی خلاف شرع و عرف

از این زندگی سگی برای یک شب با لحاف و تشک و شاید رویایی

رویای یک عشق بازی مضحک در حد سکوت با ترشح یک هرمون از غدد درون ریز برای یک روز کذایی

و در آخر یک تکه دستمال کاغذی نمدارعرش ریختن و شرق خوردن برای تناسب امیال

یک معاشقه فرضی زیر خط فقر

با پاشنه زخمی و زخمی بر پیشانی

زخمی عمیق بر پیکر یک روح در بند

استشمام بوی بزاق و لرزش لزج دستها روی آلتی کریه

ارضاء در حد یک نگاه با چشمانی بسته و تصوراتی دور از دورها و دیرها

در میان یک صدای بلند،یک آه به وسعت تمامی عالم حشر برای بقاء بشریت

به رنگ خون و صدای ناقوس در کشاکش گذر یک عمر از یک ساعت زنگ زده

میلی مبهم و سکوتی محزون و چند تکه کاغذ بر کف اتاقی نجس

و کودکانی که هرگز پای در این گه کده نخواهند گذاشت...



نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 19:13 توسط nobody
شروع وپایان برای یک ذهن معیوب و بیمار معنی خاصی نداشته و نداره،همونطور که منطق و استدلال براش گنگ و بی معنیه. اغلب مردم آدمهایی رو برای معاشرت انتخاب می کنند که کمی تا حدودی خوش تیپ و پول دار هستندو معاشرتی و اطلاعات زیادی در مورد بالا پایین شدن قیمت اجناس مختلف و خودروها دارند و چند تایی کارت سوخت و امثالهم... می شه با این افراد رفت سینما یا پارک و جوک ها و پیغام های تلفی رکیک خوند و خندید... یا می شه رفت تو صفحه فیس بوکشون و براشون در خواست دوستی فرستاد و در مورد اینکه دختر ها خوش تیپ ترن یا پسر ها گپ زد! و طالع روزانه و شعر های رمانتیک ، رنگها و غذاهاي مورد علاقه حرف زد و عكس كوفته تبريزي و دلمه فلفلي رو لایک کرد. می تونی تو صفحه شون عکس علی صادقی رو لایک کنی و بگی که ابی رو بیشتر از امید دوست داری و یکی از طرفدارهای حمایت از حقوق حیواناتی و سگهاي ولگرد... می تونی یک کلاه کج بگذاری سرت و کافکا و نیچه بخونی با سیگار و قهوه و ادعا کنی آدم متفاوتی هستی و خیلی بیشتر از بقیه می فهمی. برای بیشتر مطرح شدن می تونی در مورد آثار هدایت حرف بزنی و بگی که عاشق سینمای کیارستمی هستی و اینکه از فیلم هایی که اسکار می گیرن بدت میاد. اصلا می تونی فلسفه هگل و ببری زیر سوال! تو می تونی یک فیلسوف بزرگ باشی. اینجا می تونی رل های متفاوتی رو بازی کنی. می تونی یک مرد زن باره باشی و با زنهای مطعلقه رابطه برقرار کنی. می تونی با چند نفر در آن واحد رابطه عاشقانه داشته باشی بدون اينكه اونهي ديگه خبر دار بشن و تو از جنايتي كه مي كني ككتم نگذه. اینجا ترجمه تخم به لنگلیسی می شه LOVE... اينجا كسي به حريم خصوصي ديگران احترام و ارزشي قائل نيست امكان داره موقع سرچ كردن اسم خودت تو گوگل با عكس هاي عشقبازيت با تيتي خانوم همسايه واحد روبروييتون مواجه بشي. ناراحت نشو اشكالي نداره. مي توني تفريح هاي سالمي داشته باشي. مثلا همين تلويزيون كه آثار فيلمسازهاي مستقل و نشون ميده. يا مسابقات ليگ برتر و كارتون فوتباليست ها. نشريات و جرايد هم كه جاي خود دارن...

چي دارم مي گم؟ به كي؟ كه چي؟ هه! نوشتن يا ننوشتن من ديدن يا نديدن من بودن يا نبودن من؟! چه فرقي مي كنه؟ آخرش كه چي؟ دوست ندارم دچار شعار زدگي بشوم و در مورد كليشه خودكشي دسته جمعي حرف بزنم. يا عكس جاي تيغهاي نداشته و نكشيده روي مج دستمو منتشر كنم. ادعايي براي متفاوت بودن و خاص بودن ندارم. دنبال جذب مخاطب براي وبم و خودم مه نيستم. خيلي وقته كه ديگه نمي تونم نوشته اي رو تا آخر بخونم. خيلي وقته براي پست هاي هم درد هام نظري نگذاشتم. خيلي وقته كه پست جديدي نداشتم.

بيخيال. مي شه رفت و علي صادقي تماشا كرد. مي شه رفت تو فيس بوك و عكس هاي بچه هاي معصوم و لايك كرد يا بغل كردن ۲ تا تمساحو . مي شه در مورد واكنش حامد بهداد و شهاب حسيني تو مراسم استاد سمندريان  ساعت ها بحث كرد. مي شه يك خونه مجردي جور كرد. مي شه با تي تي رفت رامسر. مي شه سيگار چس زد و در مورد شعر شاملو  و فروغ تلمذ كرد... مي شه خيلي كارها كرد.....



نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 22:27 توسط nobody
بابا اتی تو مجموعه قهوه تلخ تبدیل شده به یکی از شیرینترین و محبوبترین کارکترهای من. توی این شرایط نه چندان خوب خودم و دور و بریام.دوست دارم یکی از دیالوگهای این مجموعه رو مرور کنم:

بابا اتی : همه عمر دلم می‌خواست باشرف زندگی کنم. اما الآن می‌بینم که بی‌شرفم! بله! مرد نیست اون دوست عزیزمون که اینجا نشسته؛ خوابیده الآن. آره خب! آره خب! بعضیا تو چه موقعیتایی خودشونو قرار می‌دن.

نیما: بابا اتی! من واقعاً ‌امروز خسته شدم و خوابم میاد. اصلاً حوصله ندارم. خواهش می‌کنم.

بابا اتی: آره تو بخوام. من کاری ندارم. آره منم سه ساعت با یه خانومی صحبت کرده بودم جلوی نظمیه، خسته بودم! آره! تو خسته نباشی، کی خسته باشه؟ تو خسته باشی، کی خسته نباشه؟ تو خوابت نیاد، کی خوابش بیاد؟ کی خوابش بیاد، کی خوابش نیاد؟!

نیما: وایسا ببینم. شما اینو از کجا می‌دونید؟

بابا اتی: من از کجا می‌دونم؟ من از کجا می‌دونم؟ من ندونم، کی بدونه؟ من نگم کی بگه؟ تو صحبت نکنی کی صحبت کنه؟ من لام تا کام یه گوشه نشستم صدام در نمیاد.

نیما: اوووه! شما لام تا کام صدات در نمیاد؟

بابا اتی: آره خب من صدام در نمیاد. من اگه به نوه نازنینم برم بگم که کَلَّمو کنده! نوه نازنینم کَلَّمو نکنه، کی کلّمو بکنه؟ من به نوه نازنینم نگم، کی بگه؟ نوه نازنینم نیاد کلّتو بکنه، که به نوه نازنینم نگه؟! هان؟‌ اینا رو بگو!



نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 21:28 توسط nobody
جلوی اینیه تمام قد اتاق با قامتی خمیده ایستادم و خیره شدم به خودم. پلک چشم راستم رو چشم سنگینی می کنه،سرم روی تنم، چند نفر ایستادن رو شونه هام. کنارم بجز یک پاکت سیگار و چند تا عروسک درب و داغون متعلق به دوران گس کودکی ام چیز با ارزش دیگه ای وجود نداره،گابیک سگ محبوب همون دوران گس چشم چپشو از دست داده و مادرم به جای چشم یک دکمه براش دوخته،دکمه اورکت !

 دارم به خون مردگی زیر ناخن شصت دست راستم  نگاه می کنم که متوجه می شوم من هستم گویا! ولی چرا اینجا؟ الان می تونستم پشت دوربین جیم جار موش یا تارانتینو باشم یا پشت صحنه فیلم آخر عباس کیارستمی،مثل یک عاشق. می شد امروز درباره تئاتر بکت و رابطه اش با انتروپی تو فیزیک کتاب و مقاله بنویسم یا تو آوینیوم برم رو صحنه تئاتر. می تونستم بشینم تو کنسرت باب دیلن تو ترکیه یا پشت یک پیانو تو یک ارکستر سمفونی . می تونستم باآرشه ویولن جادو کنم،یا در مورد فواید سب تو یک برنامه تلویزیونی صحبت کنم. یا تو یک شرکت نصب آسانسور کار کنم،می تونستم دست شیدا رو بگیرم و از این گه ای که توش گرفتاره نجاتش بدم، یعنی خودمو نجات بدم،خیلی سخته یک دختر بیست ساله بشینه جلوت و اشک چشاش لبهاشو تر کنه و تو عین بز بهت ات بگیره. اون از این بگه که از ۱۴ سالگی رو پای خودش بوده و تو  از اینکه عاشق شیر کاکاویی! تو می تونستی دست شیدا رو بگیری و  بری از شهری که سنگینی نگاه مردمش باعث گودی  و سیاهی دور چشاش شده

کتاب از گه که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم من می تونست تیراژ میلیونی داشته باشه و بشه E book محبوب مردم دنیا! هه هه! مرده خیلی دوست دارن از گه بودن این دنیا بگن و بشنون، ولی من دوست دارم برای شیدا خاویار بگیرم. مردم اینجا خیلی دوست دارن تو مناسبت های کشکی به همدیگه تعارف الکی تیکه پاره کنن، ولی بابای شیدا بلده بهش پیشنهاد کار تو کارخونه چینی سازی  و لواشک سازی بده!هه هه ...و من دوست دارم تف بندازم تو کف خیابونهاش. شیدا امروز می تونست امروز تو گروه تئاتر معاصر باشه، می تونست تو خشگسالی و دروغ بازی کنه ، من می تونستم طراح صحنه یرمای لورکا باشم برای دکتر رفیعی لابد! و یرمایی که گوجه رنده می کردروی لباس سرتا پا سفیدش. ولی اون لباس سفید خونی امروز تن شیداست و من دارم بالا میارم رو این دنیا به خاطر چشمهای بی ادعای شیدا.

من جلوی اینه ایستادم و دارم به اونهایی که می شد من باشم و من نیست امروز نگاه میکنم. من شیدا و گابیک و یک پاکت سیگار. گابیک با چشم دکمه ای اش زل زده به من . پلک چشم راستم داره رو چشم سنگینی می کنه،سرم روی تنم،چند نفر ایستادن رو شونه هام... ای کاش یک سگ بودم تا راحتر می شاشیدم به ریخت این دنیا.

 



نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 22:45 توسط nobody

از رمق افتاده‌اند و جان ندارند کرم‌ها

سال‌ها‌ست که این‌ چوب‌ها را می‌جَوند و

بعد لم می‌دهند گوشه‌ای و

گوش‌ می‌کنند به صدای کهنگیِ خانه‌ا‌ی

که شبیه هیچ خانه‌ای در این خیابان نیست و

هربار که مترو از زیرِ این خیابان می‌گذرد

مثلِ پیرمردی که عاشق شده می‌لرزد و

مثلِ پلّه‌های کهنه ناله می‌کند

و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک می‌خورد.

 

بعد سکوت می‌نشیند

روی تخت‌خوابِ بزرگی که سال‌هاست فقط پیرمرد روی آن خوابیده

روی پتویی که بوی کهنه‌ی عطری زنانه می‌دهد

بالشی که سیگار سوراخش کرده

مثلِ پیرمردِ بی‌دندانی که در حسرتِ سیبِ سبز می‌سوزد و

روی این تخت‌خوابِ بزرگ غلت می‌زند

و خوابِ جوانیِ این خانه را می‌بیند

ماریا شام چه پخته‌ای ماریا؟

 

بعد تنهایی از راه می‌رسد

دستِ پیرمرد را می‌گیرد و

می‌بَرَد به آشپزخانه‌ی بزرگی که سال‌هاست ماریا را ندیده

آشپزخانه‌ای که سال‌هاست در این چراغ‌الکلی خلاصه می‌شود

پیرمرد پنجره را باز می‌کند

ولی پشتِ پنجره آسمان نیست

پشتِ پنجره هیچ‌ نیست.

 

شب می‌نشیند روی پنجره‌ای که پیرمرد باز کرده

از پنجره وارد می‌شود

و می‌نشیند کنارِ پیرمردی که بوی الکل در بینی‌اش پیچیده

از رمق افتاده و جان ندارد پیرمرد

مثلِ این غذای مانده‌ای که هرشب

روی این چراغ‌‌الکلی

گرم می‌شود

و بعد که پیرمرد خوب گریه کرد و خوابش بُرد

الکلِ این چراغ هم تمام می‌شود و غذا سرد می‌شود

صبح

پیرمرد از جا بلند می‌شود

می‌رود روی تخت‌خوابِ بزرگ و

سیگاری روشن می‌کند

و هنوز پُکی به سیگار نزده

چشم‌هایش را می‌بندد

مثلِ ماریا که شبی روی این تخت‌ خوابید و

صبح مُرده بود.

شعری از یانیس ریتسوس



نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 21:11 توسط nobody
اون روزها صبح ساعت ۷ از خواب بلند می شدم،مسواک میکردم،دوش میگرفتم و یک ساعتی با موهام و مدلشون ور می رفتم،یکی از بزرگترین مصرف کننده های محصولات ارایشی بهداشتی بودم. محصولات ترمیم کننده موی رولن،حجم دهنده،صاف کننده،واکس مو،چسب مو،افتر شیو کلپ،محصولات پاک کننده اوریاژ،کرم دور چشم لیراک،کرم شب روز. لباس های مارک ،گردن اویز،ساعت تیسوت ،رولکس،شلوار های جین ، تی شرت چه ، کفش انرژی ،بوت زارا!

 ساعت ۸ از خونه می زدم بیرون و تو خیابون مثل مانکن های فشن تی وی راه می رفتم. احساس می کردم جلوی دوربین استنلی کوبریکم یا شاید هم عمو مارتین! پاشنه ،پنجه،یک،دو،سعی کن نگاهت به همه چی غلبه کنه،یک نگاه نافذ،مستقیم نگاه کن و پاهاتو رو یک خط فرضی بگذار،یک ،دو ،پاشنه،پنجه.

وسط یکی از این راهپیمایی های فضایی ،سنگینی دو تا چشم ،بد جوری بهم غلبه کرد و یک نگاه دنیای منو بهم ریخت ،دو تا گوی درخشان قهوه ای رنگ با مژه های کشیده ای که منو باد تبلیغات ریمیل ماوالا می انداخت. با صورتی استخوانی و لبهایی خوشرنگ تر . نه نه ،عشق نبود،خبری از گل و پروانه ام نبود یا یک قایق محو شده تو یک غروب حزن انگیز .هر چی بود عشق نبود. فقط اون لحظه احساس کردم که باید یک کاری بکنم و حرفی بزنم. ولی چی میتونستم بگم،وقتی در مقابل یک دنیا واژه و شعر قرار گرفته بودم،وقتی دنیایی از احساسات ناب منو احاطه کرده بود،وقتی قلبم به تپش افتاده بود و صدای ساعتم با ریتم ضربان قلبم همنوایی ارکستر گونه ای به راه انداخته بودن و چقدر جای دوربین میشل گندری اونجا خالی بود . دلم می خواست تو اون لحظه اکبر رادی بودم و کمی شاملو با چاشنی خیام با رندی شعرای پارسی برای گفتن یک جمله ،یک کلمه یک دیالوگ. شبیه هنری ششم شده بودم تو جلسه اولین سخنرانی اش مقابل خیل عظیم جمعیت لندن، وقتی هر چقدر خواست،هر چقدر خواست،هر چقدر خواست نشد. اون از کنارم رد شد با رایحه ای که برای همیشه توی ذهنم جاودانه شد ،بوی خوش یک زن. سالهاست دنبال اون عطرم،اون نگاه ،اون لحظه،اون...

 

 



نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:35 توسط nobody
بلند ترین نقطه روی زمین، جایی که صدامو همه بشنون و حتی شاید خدا،اگه حوصلشو داشته باشه و بخواهد که گوش کنه...

 می دونستی این زمینت خیلی گنده ؟ جمع کن این مسخره بازی رو .این عوضی هایی که دارن رو زمین جولان میدن و می بینیی؟ از کارهایی که میکنن خبر داری؟ می دونی ۲۰ سال عذاب وجدان داشتن از انجام کاری که بهش میگن گناه و گناه نیست یعنی چی؟ تا حالا تو دو راهی گیر کردی؟ بین راست و دروغ؟واقعیت و حقیقت؟ می دونی مسیر زندگی ما رو کی تعیین میکنه و چطور تعیین می کنه؟ می دونی یک عمر مجبوریم تو این کره گند مسخره دور خودمون بچرخیم برای تامین نیازهای اولیه سگی مون مثل حیوون زندگی کنیم. بخوریم برای نمردن ؟ تا حالا تو جنگل بودی؟ کفتار می دونی یعنی چی؟ کرکس چطور؟ تا حالا برات پیش امده بین همچین موجوداتی گیر کنی و راه پس و پیش نداشته باشی؟خلقت ناخوانده،هه! اصلا ما چرا باید تاوان عشق بازی دیگرانو  بدیم؟ یکی سوار یکی دیگه شده بعد ما پس اوفتادیم رو این خراب شده. بعد باید به این قکر کنیم که یک روز هم ما باید همچین گه ای بخوریم و اگه غیر این باشیم انگشتهای اتهام به طرفمونه. چرا این وجدان و فرشته های راهنما رو فقط فرستادی سراغ ما؟ و اونهای دیگه همچین کوفتی ندارن؟ دارن؟ تو حرفهای منو نمیشنوی. خوابی به گمونم. شاید هم اصواتی که بلغور می کنیم برات نا آشناست.ببخشید که من عربی بلد نیستم خوش به حال اونهایی که بلتن. لابد یک جای خوب براشون اون بالا مالا ها ردیف کردی و محشورشون خواهی کرد. تا حالا شده دختر ۱۷ ساله دست گل ات افسردگی بگیره و صبح تا شب ،شب تا صبح زار بزنه و قرص اعصاب بخوره ؟یا پسر ۱۲ ساله ای بابت عشقی که به مالناش پیدا کرده شب تا صبح بیدار بمونه و روز روشن کابوس جهنم و ببینه؟دیدی پدر پیر یکی بشینه گوشه یک اپارتمان ۴۰متری رادیو گوش کنه و بعد سرطان معده بگیره و بمیره و جنازه اش بو گند بگیره ؟ با این همه ضربه روحی و جسمی که به ما وارده ،داروخانه های اون ور کفاف درمانمونو خواهند داشت؟ یا همه رو می ریزی تو آتیش؟ خدا تا حالا دیدی اونهایی که ۴ ماه با خون دل تمرین تئاترمی کنند وبعد ۱ سال سگ دو زدن بهشون می گن برو کشکتو بساب . دیدی یک نفر عاشقی یکی بشه از اون عشق های اسمانی خودت بعد یهو سر وکله یک مرد خیکی مال مردم خور پیدا بشه و عشقت بشه زرشک؟ یا اینکه ما بهتره بریم دنبال حواص دارویی زرشک که برا قلبمون خوبه؟!

می خواهم رضا مارمولکو خفت کنم که چرا زر اضافی زدی که"به تعداد ادمهای روی زمین راه است برای رسیدن به خدا" 

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:23 توسط nobody



نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:41 توسط nobody
دونا ماریا:همیشه بذارین مردها خیال کنن که خیلی مردن.حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمی شه.وقتی می ان خونه،جلوی در واساده باشین.چشم هاتون بخنده،حتی اگه تا وقت اومدنش ،یه ریز گریه کرده باشین.یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون،هوای خونه تازه شده،حتی اگه از بوی عرقش عقتون می گیره.بیارین و بشونینش روی چهار پایه نزدیک اجاق تون. بذارین بوی غذایی که پختین بخوره به دماغش،حتی اگه فرق نذاره بین غذای شما و بوی تاپاله. چکمه هاش رو خودتون دربیارین،حتی اگه فقط پشگل بهشون چسبسده باشه.توی ظرف غذاش،دو برابر خودتون غذا بریزین،حتی اگه نخورد و مجبور شدین همه ش رو بریزین جلوی سگ ها. توی تختخواب سفت بغلش کنین،حتی اگه نا نداشتین چشم هاتون رو باز نگهدارین.مثل مرغ پر کنده توی رختخواب نیفتین.مثه گربه جست و خیز کنین.مثل ماهی لیز باشین.مثل سگ زوزه بکشین.نذارین هیچ وقت بفهمه شما خیلی بیش تر از این حرف ها مردونگیش رو لازم دارین... حالا برین.اون بیرون یه نفر واساده که می خواد به همه بگه خیلی مرده. یه بچه بهش بدین تا گمون کنه خیلی مرده.

رقص مادیان ها،بازخوانی نمایشنامه "یرما" اثر لورکا

نوشته محمد چرم شیر